محمد بن حسين البيهقي
414
تاريخ بيهقى ( فارسي )
غيبت خداوند چنان خدمتى كرد كه پوشيده نيست ؛ يا اياز 1 كه سالارى نيك است و در همه كارها با امير ماضى بوده ؟ امير گفت : على سخت شايسته و به كار آمده است ، وى را شغلى بزرگ خواهيم فرمود ، چنان كه با خواجه گفته آيد . اياز بس بناز 2 و عزيز آمده 3 است ، هر چند عطسهء پدر ماست 4 ، از سراى دور نبوده است و گرم و سرد نچشيده است و هيچ تجربت نيفتاده است وى را ، مدّتى بايد كه پيش ما باشد بيرون از سراى تا در هر خدمتى گامى زند و وى را آزموده آيد ، آنگاه نگريم و آنچه بايد فرمود بفرماييم . خواجه گفت : بنده آنچه دانست ، بازنمود و شك نيست كه خداوند بينديشيده باشد و پرداخته 5 ، كه رأى عالى برتر است از همه . امير گفت : دلم قرار برتاش فراش 6 گرفته است كه پدرى 7 است و به رى با ما بوده است و آنجا او را حشمتى نهاده بوديم و بر آن بمانده است ، اكنون وى برود بعاجل الحال 8 و به نشابور ماهى دو سه بماند كه مهمّى 9 است ، چنان كه با خواجه گفته آيد تا آن را تمام كند و پس بسوى رى كشد 10 ؛ تا چون ما اين زمستان ببلخ رويم ، كدخداى و صاحب بريد و كسان ديگر را كه نامزد بايد كرد ، نامزد كنيم تا بروند . خواجه گفت : خداوند سخت نيكو انديشيده است و اختيار كرده ، امّا قومى مستظهر 11 بايد كه رود به مردم و آلت و عدّت . امير گفت : « چنين بايد ، آنچه فرمودنى باشد ، فرموده آيد . » و قوم بازپراگندند . و امير فرمود تا خلعتى سخت نيكو و فاخر راست كردند تاش را : كمر زر و كلاه دو شاخ 12 و استام 13 زر هزار مثقال . و بيست غلام و صدهزار درم و شش پيل نر و سه ماده و ده تخت 14 جامهء خاص و كوسها و علامت 15 و هر چه با آن رود 16 ، راست كردند هر چه تمامتر . و دو روز باقى مانده ازين ماه امير بار داد ، و چون از بار فارغ شدند ، امير فرمود تا تاش فراش را به جامهخانه بردند و خلعت بپوشانيدند و پيش آوردند ، امير گفت : مبارك باد بر ما و بر تو اين خلعت سپاهسالارى عراق ، و دانى كه ما را خدمتكاران بسيارند ، اين نام بر تو بدان نهاديم و اين كرامت 17 ارزانى داشتيم كه تو ما را به رى خدمت كردهاى و سالار ما بودهاى . چنان كه تو در خدمت